غزل بسیار زیبای ۲۶۶۰ صائب تبریزی

سالها باید چو مجنون پای در دامن کشید

تا زدامان بیابان محملی پیدا شود

وحشت تنهایی از همصحبت بد خوشترست

سر به صحرا می نهم چون عاقلی پیدا شود

می توانم سالها با دام و دد محشوربود

می خورم بر یکدیگر چون جاهلی پیدا شود

نعل وارون و کلید فتح از یک آهن است

تن به طوفان می دهم تا ساحلی پیدا شود

گر کند غربال صد ره دور گردون خاک را

نیست مسکن همچو من بی حاصلی پیدا شود

رتبه گفتار ما و طوطی شیرین زبان

می شود معلوم اگر روشندلی پیدا شود

تخم در هر شوره زاری ریختن بی حاصل است

صبر دارم تا زمین قابلی پیدا شود

هیچ قفلی نیست نگشاید به آه آتشین

دامن دل گیر هر جا مشکلی پیدا شود

گوهر خود را مزن صائب به سنگ ناقصان

باش تا جوهرشناس کاملی پیدا شود

غزل بسیار زیبای 3025 صائب تبریزی

اگرچه شمع کافوری خرد در خانه می سوزد

چراغ از چشم شیران بر سر دیوانه می سوزد

زبیم بازگشت حشر دل جمع است عاشق را

که فارغ از دمیدن می شود چون دانه می سوزد

شعار حسن تمکین، شیوه عشق است بیتابی

به پایان تا رسد یک شمع صد پروانه می سوزد

به فکر کلبه تاریک ما هرگز نمی افتد

چراغ آشنارویی که در هر خانه می سوزد

زشمع انجمن آموز آیین وفاداری

که تا دارد نفس بر تربت پروانه می سوزد

اگرچه در حریم اهل تقوی شمع محرابم

همان دل در هوای گوشه میخانه می سوزد

نمی دانم چه حال از عشق او دارم، همین دانم

که بیش از آشنا بر من دل بیگانه می سوزد

زهر انگشت مرجان بحر شمع عالم افروزی

برای جستن آن گوهر یکدانه می سوزد

مگر از سیلی باد خزان صائب خبر دارد

که شمع لاله و گل سخت بیتابانه می سوزد

شعر بسیار زیبا از شاعر معروف صائب تبریزی

دوش دیدم وسط کوچه روان پیری مست.. 
برلبش جام شرابی وسبویی در دست.. 
گفتم نکنی شرم از این می خواری؟ 
گفتا که مگر حکم به جلبم داری!؟ 
گفتم تو ندانی که خدا مست ملامت کرده؟ 
در روز جزا وعده به اتش کرده؟ 
گفتاکه برو بی خبر از دینداری 
خود را به از باده خوران پنداری؟! 
من می خورمو هیچ نباشد شرمم 
زیرا به سخاوت خدا دل گرمم.. 
من هرچه کنم گنه از این می خواری 
صد به ز تو ام که دایما هشیاری..
عمر زاهد همه طى شد به تمناى بهشت
او ندانست که در ترک تمناست بهشت
این چه حرفیست که درعالم بالاست بهشت
هر کجا وقت خوش افتاد همانجاست بهشت
دوزخ از تیرگی بخت درون من و توست
دل اگر تیره نباشد همه دنیاست بهشت...

غزل  بسیار زیبا از شاعر معروف صائب تبریزی  

خار در پیراهن فرزانه می‌ریزیم ما

گل به دامن بر سر دیوانه می‌ریزیم ما

قطره گوهر می‌شود در دامن بحر کرم

آبروی خویش در میخانه می‌ریزیم ما

در خطرگاه جهان فکر اقامت می‌کنیم

در گذار سیل، رنگ خانه می‌ریزیم ما

در دل ما شکوهٔ خونین نمی‌گردد گره

هر چه در شیشه است، در پیمانه می‌ریزیم ما

انتظار قتل، نامردی است در آیین عشق

خون خود چون کوهکن مردانه می‌ریزیم ما

هر چه نتوانیم با خود برد ازین عبرت‌سرا

هست تا فرصت، برون از خانه می‌ریزیم ما

در حریم زلف اگر نگشاید از ما هیچ کار

آبی از مژگان به دست شانه می‌ریزیم ما