نوشته ی زیبا و جالب از احمد شاملو شاعر بزرگ ایران

‏« ﻣﺘﻨﯽ ﺟﺎﻟﺐ ﺍﺯ ﺍﺣﻤﺪ ﺷﺎﻣﻠﻮ ‏»

ﻣﻦ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍ ﻣﯿﮑﻨﻢ

ﻭ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ

ﭼﮕﻮﻧﻪ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﻣﯿﺸﻮﻡ .

ﭼﺎﻗﻢ , ﻻﻏﺮﻡ,

ﻗﺪ ﺑﻠﻨﺪﻡ , ﮐﻮﺗﺎﻩ ﻗﺪﻡ ,

ﺳﻔﯿﺪﻡ ,ﺳﺒﺰﻩ ﺍﻡ

ﻫﻤﻪ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﻣﺮﺑﻮﻁ ﺍﺳﺖ

ﻣﻬﻢ ﺑﻮﺩﻥ ﯾﺎ ﻧﺒﻮﺩﻥ ﺭﻭ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﻦ

ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ ﯼ ﺭﻭﺯ ﺷﻨﺒﻪ ﺯﺑﺎﻟﻪ ﯼ ﺭﻭﺯ ﯾﮑﺸﻨﺒﻪ ﺍﺳﺖ

ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻦ ﺑﻪ ﺷﻴﻮﻩ ﺧﻮﺩﺕ

ﺑﺎ ﻗﻮﺍﻧﻴﻦ ﺧﻮﺩﺕ

ﺑﺎ ﺑﺎﻭﺭﻫﺎ ﻭ ﺍﻳﻤﺎﻥ ﻗﻠﺒﯽ ﺧﻮﺩﺕ

ﻣﺮﺩﻡ ﺩﻟﺸﺎﻥ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ

ﻣﻮﺿﻮﻋﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﮔﻔﺘﮕﻮ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ

ﺑﺮﺍﻳﺸﺎﻥ ﻓﺮﻗﯽ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﺪ

ﭼﮕﻮﻧﻪ ﻫﺴﺘﯽ

ﻫﺮ ﺟﻮﺭ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﯽ

ﺣﺮﻓﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﮔﻔﺘﻦ ﺩﺍﺭﻧﺪ

ﺷﺎﺩ ﺑﺎﺵ ﻭ

ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻟﺬﺕ ﺑﺒﺮ

ﭼﻪ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭﯼ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻡ ﺩﺍﺭﯼ ؟؟؟

ﺁﻧﻬﺎ ﺣﺘﯽ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﺧﺪﺍ ﻫﻢ

ﺣﺮﻑ میزنند

شعر بسیار زیبا از فریدون مشیری

*تو کجا ؟* 
 *کوچه کجا ؟* 
*پنجرۂ باز کجا ؟*
من کجا ؟ 
عشق کجا؟ 
طاقتِ آغاز کجا ؟ 
*تو به لبخند و نگاهی،* 
*منِ دلداده به آهی ،*
بنشستیم 
تو در قلب و 
منِ خسته به چاهی
*گُنه از کیست ؟*
از آن پنجرۂ باز ؟ 
از آن لحظه آغاز ؟ 
از آن چشمِ گنه کار ؟ 
از آن لحظه دیدار ؟ 
*کاش می شد گُنهِ پنجره و لحظه و چشمت ،* 
*همه بر دوش بگیرم* 
جای آن یک شب مهتاب ، 
تو را یک نظر از کوچه  عشاق ببینم...
*به كسی كينه نگيريد*
دل بی كينه قشنگ است
*به همه مهر بورزيد*
به خدا مهر قشنگ است
*دست هر رهگذری را بفشاريد به گرمی*
بوسه هم حس قشنگی است.....
بوسه بر دست پدر
بوسه بر گونه مادر
*لحظه حادثه بوسه قشنگ است*
بفشاريد به آغوش عزيزان
پدر و مادر و فرزند
*به خدا گرمی آغوش قشنگ است*
نزنيد سنگ به گنجشك
پر گنجشك قشنگ است
*پر پروانه ببوسيد*
*پر پروانه قشنگ است*
نسترن را بشناسيد
ياس را لمس كنيد
*به خدا لاله قشنگ است*
همه جا مست بخنديد
همه جا عشق بورزيد   
سينه با عشق قشنگ است
*بشناسيد خـدا را*
*هر کجا یاد خـدا هست*
*سقف آن خانه قشنگ است ....
         

درس اخلاقی شعری زیبا از سهراب سپهری

سخت آشفته و غمگین بودم

به خودم می گفتم: 

بچه ها تنبل و بد اخلاقند
دست کم میگیرند، 
درس ومشق خود را…
باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم
و نخندم اصلا
تا بترسند از من
و حسابی ببرند…

خط کشی آوردم،
درهوا چرخاندم...
چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید
مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !

اولی کامل بود،
دومی بدخط بود
بر سرش داد زدم...
سومی می لرزید...
خوب، گیر آوردم !!!
صید در دام افتاد
و به چنگ آمد زود...

دفتر مشق حسن گم شده بود
این طرف،
آنطرف، نیمکتش را می گشت
تو کجایی بچه؟؟؟
بله آقا، اینجا
همچنان می لرزید...
” پاک تنبل شده ای بچه بد ”
" به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند"
” ما نوشتیم آقا ”

بازکن دستت را...
خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم
او تقلا می کرد
چون نگاهش کردم
ناله سختی کرد...

گوشه ی صورت او قرمز شد
هق هقی کردو سپس ساکت شد...
همچنان می گریید...
مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله

ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد
زیر یک میز،کنار دیوار، 
دفتری پیدا کرد ……
گفت : آقا ایناهاش، 
دفتر مشق حسن

چون نگاهش کردم،
 عالی و خوش خط بود
غرق در شرم و خجالت گشتم
جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود
سرخی گونه او، به کبودی گروید …..

صبح فردا دیدم
که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر
سوی من می آیند...

خجل و دل نگران، 
منتظر ماندم من
تا که حرفی بزنند
شکوه ای یا گله ای، 
یا که دعوا شاید
سخت در اندیشه ی آنان بودم

پدرش بعدِ سلام، 
گفت : لطفی بکنید، 
و حسن را بسپارید به ما ”
گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟
گفت : این خنگ خدا
وقتی از مدرسه برمی گشته
به زمین افتاده 
بچه ی سر به هوا، 
یا که دعوا کرده
قصه ای ساخته است
زیر ابرو وکنارچشمش،
متورم شده است
درد سختی دارد، 
می بریمش دکتر 
با اجازه آقا …….

چشمم افتاد به چشم کودک...
غرق اندوه و تاثرگشتم
منِ شرمنده معلم بودم
لیک آن کودک خرد وکوچک
این چنین درس بزرگی می داد
بی کتاب ودفتر ….

من چه کوچک بودم
او چه اندازه بزرگ
به پدر نیز نگفت
آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم
عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم

من از آن روز معلم شده ام ….
او به من یاد بداد درس زیبایی را...
که به هنگامه ی خشم
نه به دل تصمیمی
نه به لب دستوری
نه کنم تنبیهی
یا چرا اصلا من 
عصبانی باشم
با محبت شاید،
گرهی بگشایم
با خشونت هرگز...
با خشونت هرگز...
با خشونت هرگز...

شعری زیبا از فروغ فرخزاد

اگر مستضعفی دیدی،

ولی از نان امروزت

به او چیزی نبخشیدی.
به انسان بودنت شک کن

اگر چادر به سر داری،
ولی از زیر آن چادر

به یک دیوانه خندیدی
به انسان بودنت شک کن

اگر قاری قرآنی،
ولی در درکِ آیاتش

دچارِ شک و تردیدی.
به انسان بودنت شک کن

اگر گفتی خدا ترسی،
ولی از ترس اموالت

تمام شب نخوابیدی.
به انسان بودنت شک کن

اگر هر ساله در حجّی،
ولی از حال همنوعت

سوالی هم نپرسیدی.
به انسان بودنت شک کن

اگر مرگِ کسی دیدی،
ولی قدرِ سَری سوزن

ز جای خود نجنبیدی
به انسان بودنت شک کن

غزل بسیار زیبای 1335مولانا

 بانگ زدم نیم شبان کیست در این خانه دل گفت منم کز رخ من شد مه و خورشید خجل 
 گفت که این خانه دل پر همه نقشست چرا گفتم این عکس تو است ای رخ تو رشک چگل 
 گفت که این نقش دگر چیست پر از خون جگر گفتم این نقش من خسته دل و پای به گل 
 بستم من گردن جان بردم پیشش به نشان مجرم عشق است مکن مجرم خود را تو بحل 
 داد سر رشته به من رشته پرفتنه و فن گفت بکش تا بکشم هم بکش و هم مگسل 
 تافت از آن خرگه جان صورت ترکم به از آن دست ببردم سوی او دست مرا زد که بهل 
 گفتم تو همچو فلان ترش شدی گفت بدان من ترش مصلحتم نی ترش کینه و غل 
 هر کی درآید که منم بر سر شاخش بزنم کاین حرم عشق بود ای حیوان نیست اغل 
 هست صلاح دل و دین صورت آن ترک یقین چشم فرومال و ببین صورت دل صورت دل

شعر بسیار زیبا از مولانا

عشق یعنی مشکلی اسان کنی
دردی از در مانده ای درمان کنی.

در میان این همه غوغا و شر
عشق یعنی کاهش رنج بشر

عشق یعنی گل به جای خار باش
پل به جای این همه دیوار باش

عشق یعنی تشنه ای خود نیز اگر
واگذاری اب را ، بر تشنه تر

عشق یعنی دشت گل کاری شده
در کویری چشمه ای جاری شده

عشق یعنی ترش را شیرین کنی
عشق یعنی نیش را نوشین کنی

هر کجا عشق اید و ساکن شود
هر چه نا ممکن بود ، ممکن شود

عشق یعنی شور هستی در کلام
عشق یعنی شعر مستی والسلام..

غزل بسیار زیبای 3025 صائب تبریزی

اگرچه شمع کافوری خرد در خانه می سوزد

چراغ از چشم شیران بر سر دیوانه می سوزد

زبیم بازگشت حشر دل جمع است عاشق را

که فارغ از دمیدن می شود چون دانه می سوزد

شعار حسن تمکین، شیوه عشق است بیتابی

به پایان تا رسد یک شمع صد پروانه می سوزد

به فکر کلبه تاریک ما هرگز نمی افتد

چراغ آشنارویی که در هر خانه می سوزد

زشمع انجمن آموز آیین وفاداری

که تا دارد نفس بر تربت پروانه می سوزد

اگرچه در حریم اهل تقوی شمع محرابم

همان دل در هوای گوشه میخانه می سوزد

نمی دانم چه حال از عشق او دارم، همین دانم

که بیش از آشنا بر من دل بیگانه می سوزد

زهر انگشت مرجان بحر شمع عالم افروزی

برای جستن آن گوهر یکدانه می سوزد

مگر از سیلی باد خزان صائب خبر دارد

که شمع لاله و گل سخت بیتابانه می سوزد

شعری زیبا و تکان دهنده از شاعر عزیز قیصر امین پور

یاد دارم در غروبی سرد سرد،

می گذشت از کوچه ما دوره گرد،

داد می زد: کهنه قالی می خرم،
دست دوم، جنس عالی می خرم،
کوزه و ظرف سفالی می خرم،
گر نداری، شیشه خالی می خرم
اشک در چشمان بابا حلقه بست،
عاقبت آهی کشید، بغضش شکست،
اول #ماه است و #نان در سفره نیست،
ای خدا شکرت، ولی این زندگی است؟!!! 
سوختم، دیدم که بابا پیر بود،
بدتر از او، خواهرم دلگیر بود،
بوی نان تازه هوشش برده بود،
اتفاقا مادرم هم، روزه بود،
صورتش دیدم که لک برداشته،
دست خوش رنگش، ترک برداشته،
باز هم بانگ درشت پیرمرد،
پرده اندیشه ام را پاره کرد...،
دوره گردم، کهنه قالی می خرم،
دست دوم، جنس عالی می خرم،
کوزه و ظرف سفالی می خرم،
گر نداری، شیشه خالی می خرم،

خواهرم بی روسری بیرون دوید،
گفت: "آقا ، سفره خالی می خرید

شعر بسیار زیبای گره گشای پروین اعتصامی شاعر نامدار و عزیز

پیرمردی، مفلس و برگشته‌بخت

روزگاری داشت ناهموار و سخت

هم پسر، هم دخترش بیمار بود
هم بلای فقر و هم تیمار بود

این، دوا می‌خواستی، آن یک پزشک
این، غذایش آه بودی، آن سرشک

این، عسل می‌خواست، آن یک شوربا
این، لحافش پاره بود، آن یک قبا

روزها می‌رفت بر بازار و کوی
نان طلب می‌کرد و می‌برد آبروی

دست بر هر خودپرستی می‌گشود
تا پشیزی بر پشیزی می‌فزود

هر امیری را، روان می‌شد ز پی
تا مگر پیراهنی، بخشد به وی

شب، به سوی خانه می‌آمد زبون
قالب از نیرو تهی، دل پر ز خون

روز، سائل بود و شب بیماردار
روز از مردم، شب از خود شرم‌سار

صبح‌گاهی رفت و از اهل کرم
کس ندادش نه پشیز و نه دِرَم

از دری می‌رفت حیران بر دری
رهنورد، اما نه پایی، نه سری

ناشمرده، برزن و کویی نماند
دیگرش پای تکاپویی نماند

دِرهمی در دست و در دامن نداشت
ساز و برگ خانه برگشتن نداشت

رفت سوی آسیا هنگام شام
گندمش بخشید دهقان یک دو جام

زد گره در دامن آن گندم، فقیر
شد روان و گفت کای حیِّ قدیر

گر تو پیش آری به فضل خویش دست
برگشایی هر گره کَایام بست

چون کنم، یارب، در این فصل شتا
من علیل و کودکانم ناشتا

می‌خرید این گندم ار یک جای کس
هم عسل زآن می‌خریدم، هم عدس

آن عدس، در شوربا می‌ریختم
وآن عسل، با آب می‌آمیختم

درد اگر باشد یکی، دارو یکی‌ست
جان فدای آن‌که درد او یکی‌ست

بس گره بگشوده‌ای، از هر قبیل
این گره را نیز بگشا، ای جلیل!

این دعا می‌کرد و می‌پیمود راه
ناگه افتادش به پیش پا، نگاه

دید گفتارش فساد انگیخته
وآن گره بگشوده، گندم ریخته!

بانگ بر زد، کای خدای دادگر
چون تو دانایی نمی‌داند مگر؟

سال‌ها نرد خدایی باختی
این گره را زآن گره نشناختی؟!

این چه کار است، ای خدای شهر و دِه؟
فرق‌ها بود این گره را زآن گره

چون نمی‌بیند، چو تو بیننده‌ای؟
کاین گره را برگشاید، بنده‌ای

تا که بر دست تو دادم کار را
ناشتا بگذاشتی بیمار را

هر چه در غربال دیدی، بیختی
هم عسل، هم شوربا را ریختی

من تو را کی گفتم، ای یار عزیز
کاین گره بگشای و گندم را بریز؟!

ابلهی کردم که گفتم، ای خدای
گر توانی این گره را برگشای؟

آن گره را چون نیارستی گشود
این گره بگشودنت، دیگر چه بود!

من خداوندی ندیدم زین نَمَط
یک گره بگشودی و آن‌هم غلط!

اَلْغَرَض، برگشت مسکین دردناک
تا مگر برچیند آن گندم ز خاک

چون برای جستجو خم کرد سر
دید افتاده یکی هَمْیان زر

سجده کرد و گفت کای ربِّ ودود
من چه دانستم تو را حکمت چه بود؟

هر بلایی کز تو آید، رحمتی‌ست
هر که را فقری دهی، آن دولتی‌ست

تو بسی زَاندیشه برتر بوده‌ای
هر چه فرمان است، خود فرموده‌ای

زآن به تاریکی گذاری بنده را
تا ببیند آن رخ تابنده را

تیشه، زآن بر هر رگ و بندم زنند
تا که با لطف تو، پیوندم زنند

گر کسی را از تو دردی شد نصیب
هم سرانجامش تو گردیدی طبیب

هر که مسکین و پریشان تو بود
خود نمی‌دانست و مهمان تو بود

رزق زآن معنی ندادندم خسان
تا تو را دانم پناه بی‌کسان

ناتوانی زآن دهی بر تندرست
تا بداند کآنچه دارد زآنِ توست

زآن به درها بردی این درویش را
تا که بشناسد خدای خویش را

اندر این پستی، قضایم زآن فکند
تا تو را جویم، تو را خوانم بلند

من به مردم داشتم روی نیاز
گر چه روز و شب درِ حق بود باز

من بسی دیدم خداوندان مال
تو کریمی، ای خدای ذوالجلال

بر درِ دونان، چو افتادم ز پای
هم تو دستم را گرفتی، ای خدای

گندمم را ریختی، تا زر دهی
رشته‌ام بردی، که تا گوهر دهی

در تو «پروین» نیست فکر و عقل و هوش
ورنه دیگ حق نمی‌افتد ز جوش

شعر بسیار زیبای رانده از زنده یاد احمد شاملو

دست بردار ازین هیکل غم

که ز ویرانی خویش است آباد

دست بردار که تاریکم و سرد

چون فرو مرده چراغ از دم باد

دست بردار،زتو در عجبم

به در بسته چه می کوبی سر

نیست ،می دانی،در خانه کسی

سر فرو می کوبی باز به در

زنده،این گونه به غم

خفته ام در تابوت

حرفها دارم در دل

می گزم لب به سکوت

دست بردار که گر خاموشم

با لبم هرنفسی فریاد است

به نظر هر شب و روزم سالی است

گر چه خود عمر به چشمم باد است

رانده اندم همه از درگه خویش

پای پرآبله ،دل پراندوه

از رهی می گذرم سر در خویش

می خزد هیکل من از دنبال

می دود سایه ی من پیشاپیش

می روم با ره خود

سر فرو،چهره به هم

با کسم کاری نیست

سد چه بندی به رهم؟

دست بردار!چه سود آید بار

از چراغی که نه گرماش و نه نور؟

چه امید از دل تاریک کسی

که نهاندش سر زنده به گور؟

می روم یکه به راهی مطرود

که فرورفته به آفاق سیاه

دست بردار ازین عابر مست

یک طرف شو،منشین بر سر راه

شعر بسیار زیبا از شاعر معروف صائب تبریزی

دوش دیدم وسط کوچه روان پیری مست.. 
برلبش جام شرابی وسبویی در دست.. 
گفتم نکنی شرم از این می خواری؟ 
گفتا که مگر حکم به جلبم داری!؟ 
گفتم تو ندانی که خدا مست ملامت کرده؟ 
در روز جزا وعده به اتش کرده؟ 
گفتاکه برو بی خبر از دینداری 
خود را به از باده خوران پنداری؟! 
من می خورمو هیچ نباشد شرمم 
زیرا به سخاوت خدا دل گرمم.. 
من هرچه کنم گنه از این می خواری 
صد به ز تو ام که دایما هشیاری..
عمر زاهد همه طى شد به تمناى بهشت
او ندانست که در ترک تمناست بهشت
این چه حرفیست که درعالم بالاست بهشت
هر کجا وقت خوش افتاد همانجاست بهشت
دوزخ از تیرگی بخت درون من و توست
دل اگر تیره نباشد همه دنیاست بهشت...

شعر بسیار زیبا از سیمین بهبهانی شاعر معروف کشورمان

یا رب مرا یاری بده ، تا سخت آزارش کنم

هجرش دهم, زجرش دهم ، خوارش کنم، زارش کنم

از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین

صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم

در پیش چشمش ساغری ، گیرم ز دست دلبری

از رشک آزارشدهم ، وز غصه بیمارش کنم

بندی به پایش افکنم ، گویم خداوندش منم

چون بنده در سودای زر ، کالای بازارش کنم

گوید میفزا قهر خود ، گویم بخواهم مهر خود

گوید که کمتر کن جفا ، گویم که بسیارش کنم

هر شامگه درخانه ای ، چابک تر از پروانه ای

رقصم بر بیگانه ای ، وز خویش بیزارش کنم

چون بینم آن شیدای من ، فارغ شد از احوال من

منزل کنم در کوی او ، باشد که دیدارش کنم

شعر بسیار زیبا از سهراب سپهری

زندگی باید کرد
گاه با یک گل سرخ
گاه با یک دل تنگ
گاه با سوسوی امیدی کم رنگ
زندگی باید کرد
گاه با غزلی از احساس
گاه با خوشه ای از عطر گل یاس
زندگی باید کرد
گاه با ناب ترین شعر زمان
گاه با ساده ترین قصه یک انسان
زندگی باید کرد
گاه با سایه ابری سرگردان
گاه با هاله ای از سوز پنهان
گاه باید رویید
از پس آن باران
گاه باید خندید
بر غمی بی پایان
لحظه هایت بی غم
روزگارت آرام

زندگینامه مایا آنجلو شاعر، مورخ ،نویسنده و ......آمریکایی

** «می‌دانم چرا پرندگان محبوس آواز نمی‌خوانند» / مایا آنجلو

«مایا آنجلو» شاعر، مورخ، نویسنده، بازیگر، نمایشنامه‌نویس، تهیه‌کننده، کارگردان و فعال حقوق بشر متولد 4 آوریل 1928 در سن‌لوییس آمریکاست. یکی از منتقدان ادبی وی را «صریح‌ترین زن شرح‌حال‌نویس آمریکا» خوانده است، چراکه مایا به خاطر کتاب هفت‌جلدی‌اش که شامل زندگینامه‌ خود از کودکی تا بزرگسالی است، بسیار شهرت دارد.

آنجلو از جمله اولین زنان سیاه‌پوست است که با رمان «می‌دانم چرا پرنده محبوس آواز می‌خواند» در فهرست پرفروش‌ترین نویسندگان زمان خود قرار گرفت. اولین کتاب این هفت‌جلدی تاریخچه‌ای از زندگی وی از سن 16 سالگی تا تولد پسرش را حکایت می‌کند.

این نویسنده به زبان‌های فرانسوی، اسپانیولی، ایتالیایی و آفریقایی صحبت می‌کند و زمانی که با یک مبارز آزادی‌خواه اهل آفریقای جنوبی ازدواج کرد و به قاهره رفت، سردبیر تنها هفته‌نامه خبری انگلیسی‌زبان در خاورمیانه شد. نامزدی جایزه پولیتزر و جایزه کتاب ملی، تنها بخشی از موفقیت‌های مایا آنجلوی رنگین‌پوست محسوب می‌شود

دو بیتی های زیبا از شاعر نامدار هوشنگ ابتهاج

سنگ

سحرگه در چمن خوش رنگ شد گل
 نگاهش کردم و دل تنگ شد گل
به دل گفتم که نازست این ، میندیش
 چو دستی پیش بردم ، سنگ شد گل

گریه

شبی بود و بهاری ، در من آویخت
چه آتش ها ، چه آتش ها برانگیخت
 فرو خواندم به گوشش قصه ی خویش
 چو باران بهاری اشک می ریخت

امید

 چه خوش برقی به چشم شب درخشید
 چراغم را فروغی تازه بخشید
 مخوان ای جغد شب لالایی شوم
 که پشت پرده بیدار است خورشید

صبح آرزو

خوشا صبحی که چون از خواب خیزم
 به آغوش تو از بستر گریزم
 گشایم در به رویت شادمانه
 رخت بوسم ، به پایت گل بریزم

شکسته

نگاه چشم بیمارت چه خسته ست
 کبوترجان ! که بالت را شکسته ست ؟
 کجا شد بال پرواز بلندت ؟
 سفید خوشگلم ! پایت که بسته ست ؟

شعر بسیار زیبا از شاعر نامدار کشورمان سعدی  

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم

نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم

به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم

شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم

حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد

دگر نصیحت مردم حکایت است به گوشم

مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی

که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم

من رمیده دل آن به که در سماع نیایم

که گر به پای درآیم به دربرند به دوشم

بیا به صلح من امروز در کنار من امشب

که دیده خواب نکرده‌ست از انتظار تو دوشم

مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم

که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم

به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت

که تندرست ملامت کند چو من بخروشم

مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن

سخن چه فایده گفتن چو پند می‌ننیوشم

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل

و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

شعر بسیار زیبا از عراقی  

ز دو دیده خون فشانم، ز غمت شب جدایی

چه کنم؟ که هست اینها گل خیر آشنایی

همه شب نهاده‌ام سر، چو سگان، بر آستانت

که رقیب در نیاید به بهانهٔ گدایی

مژه‌ها و چشم یارم به نظر چنان نماید

که میان سنبلستان چرد آهوی ختایی

در گلستان چشمم ز چه رو همیشه باز است؟

به امید آنکه شاید تو به چشم من درآیی

سر برگ گل ندارم، به چه رو روم به گلشن؟

که شنیده‌ام ز گلها همه بوی بی‌وفایی

به کدام مذهب است این؟ به کدام ملت است این؟

که کشند عاشقی را، که تو عاشقم چرایی؟

به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند

که برون در چه کردی؟ که درون خانه آیی؟

به قمار خانه رفتم، همه پاکباز دیدم

چو به صومعه رسیدم همه زاهد ریایی

در دیر می‌زدم من، که یکی ز در در آمد

که : درآ، درآ، عراقی، که تو خاص از آن مایی

شرح حال شاعر نامدار شوریده شیرازی

حاچ محمد تقی (1305-1236 ش)، شاعر، متخلص به شوریده. ملقب به مجدالشعرا و فصیح‌ الملك. در شیراز به دنیا آمد نسبش به اهلی شیرازی صاحب مثنوى «سحرحلال» مى‌رسد. در هفت سالگى بر اثر مرض آبله كور شد. پدرش را در نه سالگى از دست داد و سرپرستى وى را داییش بر عهده گرفت شوریده هوش سرشارى داشت و با این كه نابینا بود به فراگیرى علوم ادبى پرداخت و در مدت كوتاهى در شعر و شاعرى بلندآوازه گردید و اشعارش بر زبانها افتاد در سال1311 ق همراه حسینعلى خان نظام‌ السلطنه مافى از شیراز به تهران آمد و نزد میرزا على‌ اصغر خان اتابك تقرب یافت و به ناصرالدین‌شاه و مظفرالدین‌ شاه معرفى شد شوریده آن دو پادشاه را مدح گفت. مورد توجه ناصرالدین‌شاه قرار گرفت و از جانب وى ملقب به مجدالشعرا و سپس فصیح ‌الملك شد و قریه بورنجان فارس بدو بخشیده شد شوریده در قصیده و غزل و طنز و مطایبه دستى قوى داشت مخصوصاً در سرودن اشعارى كه متضمن كلمات عامیانه و اصطلاحات اهالى فارس است مهارت فراون داشت.در اواخر عمر تولیت افتخارى مقبره سعدى را پذیرفت ودر تعمیر آن كوشش فراوان كرد وی در شیراز درگذشت و در جوار قبر سعدى دفن شد. برخى شاعران، از جمله: شعاع ‌الملك محمدجواد كمپانى، وحید دستگردى، عباس فرات یزدى، عبر نایینى با او هم عصر بوده و در مرگ براى وى مرثیه سرودند آثار بر جاى مانده از او: دیوان شعر غزلیات؛ «آذر» كه هر دو چاپ شده‌ اند؛ «كشلف المواد»، در ماده تاریخ هاى مختلف؛ «نامه ‌ى روشندلان» در شرح حال نابینایان معروف. وى «كلیات سعدى» را به دستیارى مرحوم میرزا محمود ادیب خوشنویس با مقابله با نسخه ‌هاى خطى و مدد از ذوق سلیم فطرى تصحیح كرد و در چاپخانه‌ ى مظفرى بمبئى به چاپ رسانید

شعر بسیار زیبا از شاعر نامدار شوریده شیرازی

هرچه کنی بکن،مکن ترک من ای نگار من

هر چه بری ببر،مبر سنگدلی به کار من

هر چه هلی بهل،مهل پرده به روی چون قمر

هر چه دری بدر،مدر پرده اعتبار من

هر چه کشی بکش،مکش باده به بزم مدعی

هر چه خوری بخور،مخور خون من ای نگار من

هر چه دهی بده،مده زلف به باد ای صنم

 هر چه نهی بنه،منه پای به رهگــــذار من

هر چه کشی بکش،مکش صید حرم که نیست خوش

هر چه شوی بشو،مشو تشنه به خون زار من

هر چه بری ببر،مبر رشته الفت مـرا

هر چه کنی بکن،مکن خانه اختیار من

هر چه خری بخر،مخر عشوه ی حاسد مرا

هر چه تنی بتن،متن با تن خاکسار من

هر چه روی برو،مرو راه خلاف دوستی

هر چه زنی بزن،مزن طعنه به روزگار من

غزل بسیار زیبا از شاعر عارف نامدار حافظ شیرازی

بعد از این دست من و دامن آن سرو بلند

که ببالای چمان از بن و بیخم بر کند

حاجت مطرب و می نیست تو برقع بگشا

که به رقص آوردم آتش رویت چو سپند

هیچ رویی نشود آینه حجله بخت

مگر آن روی که مالند در آن سم سمند

گفتم اسرار غمت هر چه بود گو می باش

صبر از این بیش ندارم چه کنم تا کی و چند

مکش آن آهوی مشکین مرا ای صیاد

شرم از آن چشم سیه دار و مبندش به کمند

من خاکی که ازین در نتوانم برخاست 

از کجا بوسه زنم بر لب آن قصر بلند

باز مستان دل از آن گیسوی مشکین حافظ

زانکه دیوانه همان به که بود اندر بند

      ***

این غزل زیبا را زنده یاد ایرچ بسطامی

بسیار زیبا خوانده یادشان گرامی

شعر بسیار زیبا از شاعر نامدار مهدی اخوان  ثالث  

خفتگان نقش قالی ، دوش با من خلوتی کردند

رنگشان پرواز کرده با گذشت سالیان دور

و نگاه این یکیشان از نگاه آن دگر مهجور

با من و دردی

کهن ،‌ تجدید عهد صحبتی کردند

من به رنگ رفته شان ، وز تار و پود مرده شان بیمار

و نقوش در هم و افسرده شان ، غمبار

خیره ماندم سخت و لختی حیرتی کردم

دیدم ایشان هم ز حال و حیرت من حیرتی کردند

من نمی گفتم کجا یند آن همه بافنده ی رنجور

روز را با چند پاس از شب به

خلط سینه ای

در مزبل افتاده بنام سکه ای مزدور

یا کجایند آن همه ریسنده و چوپان و گله ی خوش چرا

در دشت و در دامن

یا کجا گلها و ریحانهای رنگ افکن

من نمی رفتم به راه دور

به همین نزدیکها اندیشه می کردم

همین شش سال و اندی پیش

که پدرم

آزاد از تشویش بر این خفتگان می هشت

گام خویش

یاد از او کردم که اینک سر کشیده زیر بال خاک و خاموشی

پرده بسته بر حدیثش عنکبوت پیر و بی رحم فراموشی

لاجرم زی شهر بند رازهای تیره ی هستی

شطی از دشنام و نفرین را روان با قطره اشک عبرتی کردم

دیدم ایشان نیز

سوی من گفتی نگاه عبرتی کردند

گفتم : ای گلها و ریحانهای رویات برمزار او

ای بی آزرمان زیبا رو

ای دهانهای مکنده ی هستی بی اعتبار او

رنگ و نیرنگ شما آیا کدامین رنگسازی را بکار آید

بیندش چشم و پسندد دل

چون به سیر مرغزاری ، بوده روزی گورزار ،

آید ؟

خواندم این پیغام و خندیدم

و ، به دل ،‌ ز انبوه پیغام آوران هم غیبتی کردم

خفتگان نقش قالی همنوا با من

می شنیدم کز خدا هم غیبتی کردند

قسمتی از رباعیات عمر خیام  شاعر نامدار

ای دوست بیا تا غم  فردا  نخوریم

وین یکدم عمر را  غنیمت  شمریم

فردا که ازین  دیر کهن  در  گذریم

با هفت  هزار سالگان  سر  بسریم.

گاویست   بر   آسمان    قرین    پروین

گاویست  دگر  نهفته   در   زیر   زمین

گر   بینایی     چشم     حقیقت     بگشا

زیر  و  زبر  دو  گاو  مشتی   خر  بین.

گر  بر  فلکم  دست  بدی  چون  یزدان 

برداشتمی  من  این   فلک  را  ز  میان

از   نو    فلک    دگر   چنان   ساختمی

کازاده     بکام    دل    رسیدی    آسان.

رندی  دیدم  نشسته  بر خنگ  زمین

نه کفر و نه اسلام و نه دنیا و نه دین

نی حق نه حقیقت نه شریعت نه یقین

اندر دو  جهان  کرا  بود  زهره  این.

بر  خیز  و  مخور غم  جهان  گذران

خوش باش و دمی به شادمانی گذران

در طـبع  جـهان  اگــر  وفـایی  بودی

نوبت بـه تو  خود  نیامدی  از دگـران.

از تن چو برفت جان پاک من و تو

خشـتی دو نـهند بر مغـاک مـن و تو

و آنــگه برای خشت  گــور دگران

در کـالبدی  کـشند خـاک  من  و  تو.

اسرار ازل را نه  تو دانی و  نه  من

وین حرف معما نه تو خوانی ونه من

هست از پس پرده  گفتگوی  من و تو

چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من.

شعر زیبا از شاعر نامدار سعدی

سلسلهٔ موی دوست حلقه دام بلاست

هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست

دلشدهٔ پایبند گردن جان در کمند

زهرهٔ گفتار نه کاین چه سبب وان چراست

گر بزنندم به تیغ در نظرش بی‌دریغ

دیدن او یک نظر صد چو منش خونبهاست

گر برود جان ما در طلب وصل دوست

حیف نباشد که دوست دوست‌تر از جان ماست

گر بنوازی به لطف ور بگدازی به قهر

حکم تو بر من روان زجر تو بر من رواست

غزل بسیار زیبا از عارف نامدار مولانا

۴۷۷آن سگی می‌مُرد و گِریان آن عَرَب

اشک می‌بارید و می‌گفت ای کُرَب

۴۷۸سایلی بگُذْشت و گفت این گریه چیست؟

نوحه و زاریّ تو از بَهْرِ کیست؟

۴۷۹گفت در مِلْکَم سگی بُد نیک‌ْخو

نَکْ هَمی‌میرَد میانِ راهْ او

۴۸۰روزْ صَیّادم بُد و شبْ پاسْبان

تیزْچَشم و صَیْدگیر و دُزدران

۴۸۱گفت رَنجَش چیست؟ زخمی خورده است؟

گفت جوعْ الْکَلْبْ زارَش کرده است

۴۸۲گفت صَبری کُن بَرین رَنج و حَرَض

صابِران را فَضْلِ حَق بَخشَد عِوَض

۴۸۳بعَد از آن گُفتَش که ای سالارِ حُر

چیست اَنْدَر دَستَت این اَنْبانِ پُر؟

۴۸۴گفت نان و زاد و لوتِ دوشِ من

می‌کَشانَم بَهْرِ تَقْویتِ بَدَن

۴۸۵گفت چون نَدْهی بِدان سگْ نان و زاد؟

گفت تا این حَد ندارم مِهْر و داد

۴۸۶دست نایَد بی‌دِرَم در راهْ نان

لیکْ هست آبِ دو دیده رایگان

۴۸۷گفت خاکَت بر سَر ای پُر بادْ مَشک

که لبِ نانْ پیشِ تو بهتر زِ اشک

۴۸۸اشکْ خون است و به غَمْ آبی شُده

می‌نَیَرزَد خاکْ خونِ بیهُده

۴۸۹کُلِ خود را خوار کرد او چون بِلیس

پارهٔ این کُل نباشد جُز خَسیس

۴۹۰من غُلام آن کِه نَفْروشَد وجود

جُز بِدان سُلطانِ با اِفْضال و جود

۴۹۱چون بِگِریَد آسْمانْ گِریان شود

چون بِنالَد چَرخْ یارَب خوان شود

۴۹۲من غلام آن مس همت‌پرست

کو به غیر کیمیا نارد شکست

۴۹۳دستِ اِشْکَسته بَرآوَر در دُعا

سویِ اِشْکَسته پَرَد فَضْلِ خدا

۴۹۴گَر رَهایی بایَدَت زین چاهِ تَنگ

ای برادر رو بر آذَر بی‌دِرَنگ

۴۹۵مَکْرِ حَق را بین و مَکْرِ خود بِهِل

ای زِ مَکْرَشْ مَکْرِ مَکّاران خَجِل

۴۹۶چون که مَکْرَت شُد فَنایِ مَکْرِ رَبّ

بَرگُشایی یک کَمینی بوالْعَجَب

۴۹۷که کَمینه یْ آن کَمین باشد بَقا

تا اَبَد انَدْر عُروج و اِرْتِقا

شعر بسیار زیبا از عارف و دانشمند بزرگ شیخ بهایی

تا کی به تمنای وصال تو یگانه

 اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه

 خواهد که سرآید غم هجران تو یا نه

 ای تیره غمت را دل عشاق نشانه

 جمعی به تو مشغول و تو غایب زمیانه

 رفتم به در صومعه عابد و زاهد

 دیدم همه را پیش رخت راکع و ساجد

 در میکده رهبانم و در صومعه عابد

 گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد

 یعنی که تو را می طلبم خانه به خانه

 روزی که برفتند حریفان پی هر کار

 زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار

 من یار طلب کردم و او جلوه گه یار

 حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار

 او خانه همی جوید و من صاحب خانه

 هر در که زنم صاحب آن خانه تویی تو

 هر جا که روم پرتو کاشانه تویی تو

 در میکده و دیر که جانانه تویی تو

 مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو

 مقصود تویی ...کعبه و بتخانه بهانه

 بلبل به چمن زان گل رخسار نشان دید

 پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید

 عارف صفت روی تو در پیر و جوان دید

 یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید

 دیوانه منم ..من که روم خانه به خانه

 عاقل به قوانین خرد راه تو پوید

 دیوانه برون از همه آئین تو جوید

 تا غنچهء بشکفتهء این باغ که بوید

 هر کس به بهانی صفت حمد تو گوید

 بلبل به غزل خوانی و قمری به ترانه

 بیچاره بهایی که دلش زار غم توست

 هر چند که عاصی است ز خیل خدم توست

 امید وی از عاطفت دم به دم توست

 تقصیر "خیالی" به امید کرم توست

 یعنی که گنه را به از این نیست بهانه

غزل زیبا از شاعر نامدار رهی معیری

بس که جفا ز خار و گل دید دل رمیده‌ام

همچو نسیم از این چمن پای برون کشیده‌ام

شمع طرب ز بخت ما آتش خانه‌سوز شد

گشت بلای جان من عشق به جان خریده‌ام

حاصل دور زندگی صحبت آشنا بود

تا تو ز من بریده‌ای من ز جهان بریده‌ام

تا به کنار بودیَم بود به جا قرار دل

رفتی و رفت راحت از خاطر آرمیده‌ام

تا تو مراد من دهی کشته مرا فراق تو

تا تو به داد من رسی من به خدا رسیده‌ام

چون به بهار سر کند لاله ز خاک من برون

ای گل تازه یاد کن از دل داغ دیده‌ام

یا ز ره وفا بیا یا ز دل رهی برو

سوخت در انتظار تو جان به لب رسیده‌ام

شعر زیبای آب را گل نکنیم از سهراب سپهری

آب را گل نکنیم

در فرودست انگار کفتری می خورد آب

یا که در بشه ای دور سیره ای پر می شوید

یا در آبادی کوزه ای پر می گردد

آب را گل نکنیم

شاید این آب روان می رود پای

سپیداری تا فروشوید اندوه دلی

دست درویشی شاید نان خشکیده فرو برده در آب

زن زیبایی آمده لب رود

آب را گل نکنیم

روی زیبا دوبرابر شده است

چه گوارا این آب

چه زلال این رود

مردم بالا دست چه صفایی دارند

چشمه هاشان جوشان گاوهاشان شیرافشان باد

من

ندیدم دهشان

بی گمان پای چپرهاشان جا پای خداست

ماهتاب آنجا می کند روشن پهنای کلام

بی گمان در ده بالا دست چینه ها کوتاه است

مردمش می دانند که شقایق چه گلی است

بی گمان آنجا آبی آبی است

غنچه ای می شکفد اهل ده باخبرند

چه دهی باید باشد

کوچه باغش

پر موسیقی باد

مردمان سر رود آب را می فهمند

گل نکردنش ما نیز

آب را گل نکنیم

شعر زیبای افق روشن از زنده یاد احمد شاملو

روزی ما دوباره کبوتر هایمان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت.

روزی که کمترین سرود

بوسه است

و هر انسان

برای هر انسان

برادری است

روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند

قفل

افسانه یی ست

وقلب

برای زندگی بس است.

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی.

روزی که آهنگ هر حرف

زندگی ست

تا من به خاطر آخرین شعر رنج جست و جوی قافیه نبرم.

روزی که هر لب ترانه یی ست

تا کمترین سرود ، بوسه باشد.

روزی که تو بیایی برای همیشه بیایی

و مهربانی با زیبایی یکسان شود.

روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم . . .

و من آن روز را انتظار می کشم

حتی روزی که دیگر نباشم

شعر بسیار  غمناک و  عالی از شاعر نامدار عراقی

کشیدم رنج بسیاری دریغا

به کامِ من نشد کاری، دریغا

به عالم، در که دیدم باز کردم

ندیدم روی دلداری، دریغا

شدم نومید ،کاندر چشم امید

نیامد خوب رخساری ،دریغا

ندیدم هیچ گلزاری به عالم

که در چشمم نزد خاری دریغا

مرا یاری است کز من یاد نارد

که دارد این چنین یاری؟ دریغا

دلِ بیمار من بیند نپرسد

که چون شد حال بیماری؟ دریغا

شدم صدبار بر درگاه وصلش

ندادم بار یک باری دریغا

ز اندوه فراقش بر دلِ من

رسد هر لحظه تیماری، دریغا

به سر شد روزگارم ،بی‌رخ تو

نماند از عمر، بسیاری، دریغا

شعری زیبا از غاده السمان نویسنده وشاعر نامدار سوری

اگر به خانه ی من آمدی

برایم مداد بیاور، مداد سیاه

می خواهم روی چهره ام خط بکشم

تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم

یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم!

یک مداد پاک کن بده برای محو لب ها

نمی خواهم کسی به هوای سرخیشان،

سیاهم کند!

یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را

از ریشه در آورم

شخم بزنم وجودم را ...

بدون این ها راحت تر به بهشت می روم گویا!

یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم،

سرم هوایی بخورد

و بی واسطه روسری کمی بیاندیشم!

نخ و سوزن هم بده، برای زبانم

می خواهم ... بدوزمش به سق

...اینگونه فریادم بی صداتر است!

قیچی یادت نرود،

می خواهم هر روز اندیشه هایم را سانسور کنم

  پودر رختشویی هم لازم دارم برای شستشوی مغزی!

مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند تا آرمان هایم را باد با خود ببرد

به آنجایی که کسی نی نینداخت.

می دانی که؟ باید واقع بین بود!

صداخفه کن هم اگر گیر آوردی بگیر!

می خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،برچسب فاحشه می زنندم

بغضم را در گلو خفه کنم!

یک کپی از هویتم را هم می خواهم

برای وقتی که خواهران و برادران دینی

به قصد ارشاد،فحش و تحقیر تقدیمم می کنند،

به یاد بیاورم که کیستم!

ترا به خدا ...

اگر جایی دیدی حقی می فروختندبرایم بخر ...

تا در غذا بریزم

ترجیح می دهم خودم قبل از دیگرانحقم را بخورم !

سر آخر اگر پولی برایت ماند

برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند،

بیاویزم به گردنم ...

و رویش با حروف درشت بنویسم:

من یک انسانم

من هنوز یک انسانم

  من هر روز یک انسانم