دلنوشته من و تک درخت بید
تک درخت بید شاد و پر امید لونه ی پرنده ها میخونه فرهاد
یک روز دو تا بلبل ناز روی شاخه درخت نوک تو نوک هم صدای خنده شون میرفت به آسمان ها
یک روز هم شغال و روباه بقصد کشت به دور درخت چرخیدن وناله شون رفت به کهکشونها
یک روز مورچه قهرمان گندم ها را با هزار زحمت میبره به لونه اش
یک رووز هم عاشق خسته از همه دل بریده تکیه داده به درخت با آه و ناله میخونه آواز
یک روز کلاغ خبر چین با عجله میاد پچ پچ کنان تو گوش درخت نند و تند میده خبر ها
یک روز گربه و موشه کتاب کشکول با هزار زحمت از لابلای صفحات کتاب میان بیرون تا ببینند رمز ورازها
یک روز موریانه ناقلا با لشکرش بر ریشه بید حمله می کنند تا از بین ببرند این همه خاطره ها
فرهاد کوه کن یک جوی آب می کنه تا کنار درخت بید تا که از بین نره این همه خاطره ها
حالا درخت بید ما سر سبز و شاداب خنده بر لبهاش جولانگاه پرنده هامیزنه سیلی بر گوش آفتهاش