دل نوشته ی من و نقدی بر قسمتی از کتاب ملت عشق
و اما این داستان را به زبان خودمانی بیان می کنم این کتاب ۵۰۰ و اندی صفحه ای را در چند سطر خلاصه می کنم یا علی گفتیم و عشق آغاز شد .
ابتدا شرح مختصر از حکایت مولانا واینکه ایشان دختری ده ساله به نامه کیمیا را بر اثر فقر خانواده به فرزند خواندگی میپذیرد و در کنار خانواده خود به او جیز ها می آموزد تا اینکه سر و کله شمس پیدا میشود و بامولانا جند شبانه روز در خلوت اطلاعات الهی رد و بدل می کنند که این امر باعث حسادت علالدین پسر بزرگ مولانا و برخی از یاران نزدیک مولانا میشود ولی مولانا اعتنایی نمی کند و کیمیا را به همسری به شمس می دهد کیمیا با وجود اختلاف سن با شمس تا زمانیکه زنده بود همسر وفا داری برای شمس بود کیمیا خاتون بر اثر بیماری به رحمت الهی میرود شمس که همسر محبوبش را از دست داده بود و از طرفی متوجه نقشه قتل خود میشود سر انجام با وجود علاقه بسیاری که به مولانا داشت و او را موجب قرب بیشتر خود به خدای عزوجل می دانست سر انجام بی خبر از پیشه مولانا برای همیشه هجرت می کند مولانا بعد از این واقعه مدتی خود را در اتاقی که با شمس رمز ورازها داشتند زندانی میکند وسرانجام شمس را در وجود خودش پیدا می کند و از آن به بعد شعر ها مثل در و جواهر ار زبانش جاری میشود وتا آخر عمر باوجود بغض وکینه ازعاملین رفتن شمس از سر تقصیر پسرش ودیگر عاملان اصلی ر فتن شمس میگذرد ولی یک لحظه هم از یاد شمس غافل نمیشود و اما شمس بصورت ناشناس وارد خوی میشود وچندی هم آن جا زندگی میکند و به هدایت مردم می پردازد و سر انجام در همان خوی به رحمت الهی میرود و به خاک سپرده می شود البته آخر کتاب را با نظرات خودم نوشتم این بود خلاصه داستان ملت عشق که من بر اثر خوابی که دیدم آن را نوشتم